حسناحسنا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

تقدیم به دختر گل و بی همتایمان حسنا

8 ماهگیت مبارک نازگل ما

نازگل مامان و بابا ، هشت ماهگیت مبارک .یک ماه دیگه هم به سرعت مثل برق سپری شد و هزار ماشاله شما بزرگتر شدی.تو این ماه خیلی بابا بابا میگی و مامان اصلا نمیگی مگر اینکه مشکلی مثل گرسنگی و یا جای کثیف داشته باشی ماما بگی ، البته اولین کلمه ای که گفتی ماما بود اونم تو سه ماهگی و من هیچ وقت فراموش نمیکنم . تو این ماه شیطنت هاتم هزار ماشاله خیلی بیشتر شده با اینکه خوب چهار دست و پا نمیری ولی خودتو به هرچی که میخوای حتی به سختی هم شده میرسونی، هزار ماشاله پشتکارت خوبه ، مثلا خیلی به سیم و تلفن و این جور چیزا علاقه داری و همش دوست داری با اینا بازی کنی. اینجا هم خونه مامانی مامان بودیم که تلفن رو از سیمش گرفتی انداختی و بعدم شروع کردی به کار...
8 آذر 1393

عکس های آتلیه 7 ماهگی

دختر عزیزمون ، نفس مامان و بابا ، این عکسای قشنگ رو هم عروسی عموحامد که 17 مهرماه بود  آتلیه رفتیم انداختی ، شما 7 ماه و 18 روزت بود ، هزار ماشاله مثل همیشه خیلی ناز افتادی .         ...
7 آذر 1393

کمک های خانم مهندس حسنا کوچولو در دورکاری مامان

عزیز دل مامان و بابا ، وقتی شما می خوابیدی من دورکاری می کردم و اینجا که 7 ماه ونیمته ، تازه از خواب بلند شدی و کمک مامان اومدی، همین که چشمت به لپ تاپ می افتاد خیلی خوشحال می شدی و دوست داشتی بهم کمک کنی ، اینجا هم که از کمکت دارم استفاده می کنم خیلی خوشحال شدی.     خوب مامان جونم، مشکلت چیه؟؟   بزار حلش میکنم نگران نباش.   آخیش ، قدم نمی رسید از روی میز صفحه رو خوب ببینم ، اینطوری بهتر شد.   خوب ، چه مطالب جالبیه ، مامان کجا رو متوجه نشدی توضیح بدم؟   ای خدا چقدر خسته شدم ، بنده خدا مامانم چقدر زحمت می کشه ، کلا بابا و مامانم خیلی زحمت میکشن. &n...
4 آذر 1393

نازنین زهرا خانم، دوست جدید حسنا جون

حسنا جون بعد از چند سال ، خدا رو شکر تونستیم دوست قدیمیمون الهام خانم رو پیدا کنیم. وقتی همدیگر رو تلفنی پیدا کردیم الهام خانم گفت من دیگه طافت ندارم و میام شهریار ببینمتون و البته ما هم خیلی دلتنگشون بودیم و این شد که زحمت کشیدن و سریع با نازنین زهرا خونه مامانی اومدن ، خیلی خوشحال شدیم. هزار ماشاله دخترشون نازنین زهرا ، 7 ساله شده بود و کلاس اول بود ، من آخرین باری که دیده بودم حدود دوسال و نیمش بود . الهام خانم هم از دیدن شما خیلی خوشحال شده بود ، کلا هممون خیلی خوشحال بودیم که تونستیم همدیگر رو ببینیم ، شما و نازنین زهرا هم حسابی با هم دوست شده بودید.           این عر...
4 آذر 1393

شهرموشها ، اولین فیلمی که حسنا جون در سینما دید

دختر قشنگمون ، 7 ماه و 4 روزت بود که برای اولین بار سینما رفتی ، حدود دو هفته بود که فیلم شهر موشها اکران شده بود و من خیلی دوست داشتم سینما بریم و این فیلم رو ببینیم آخه موقعی که بچه بودم این فیلم رو دیده بودم و خیلی خوشم اومده بود ،  برای همین خیلی دوست داشتم شما رو هم ببریم البته اون موقع من مثل شما انقدر کوچولو نبودم ، برای همین همه می گفتن حسنا تو سینما نمی مونه و گریه می کنه ولی من و بابا می گفتیم دخترمون همیشه خانمه ، حتی تو سینما . خلاصه اول می خواستیم با دخترعمه های سه قلوت بریم که قسمت نشد و وقتی خونه مامانی و بابایی مامان رفتیم ، این فیلم رو با اونا تو سینما سپهر شهریار دیدیم ، خیلی خوشت اومده بود و موقعی که موسیقی های فیل...
26 آبان 1393
1